جمعيت خبرنگار گریزمان سیمئونه اتلتیکو مادرید

جمعيت: خبرنگار گریزمان سیمئونه اتلتیکو مادرید لالیگا اسپانیول

گت بلاگز اخبار حوادث همسرم وسواس دارد و حاضرنیست به من دست بزند ، نه مرد موافق طلاق است،نه زن!، ماجرای یک طلاق توافقی

«پوریا» و «مهتاب» به همراه زنی به شعبه 264 پا گذاشته بودند. به نظر می‌رسید زندگی مشترکشان فارغ از هرگونه شور و شوقی به سردی گراییده و صورت رنگ پریده‌شان نیز انگ

ماجرای یک طلاق توافقی/نه مرد موافق طلاق است،نه زن!/همسرم وسواس دارد و حاضرنیست به من دست بزند

عبارات مهم : زندگی

«پوریا» و «مهتاب» به همراه زنی به شعبه 264 پا گذاشته بودند. به نظر می رسید زندگی مشترکشان فارغ از هرگونه شور و شوقی به سردی گراییده و صورت رنگ پریده ارزش نیز انگار تأییدی بر این ماجرا بود.

به گزارش کشور عزیزمان ایران ؛ سن و سال مرد کمتر از زن نشان می داد، هر دو با آرامش روی صندلی نشسته بودند. خانمی که میان این زوج روی نیمکت نشسته بود، مادر مهتاب بود. زنی میانسال که وقار و مهربانی از نگاه، چهره، پوشش و حتی قاب عینکش نمایان بود.

وقتی وارد دادگاه خانواده شدند، قاضی «غلامحسین گل آور» پرونده دادخواست طلاق توافقی آنها را باز کرد و به مطالعه آن پرداخت…

همسرم وسواس دارد و حاضرنیست به من دست بزند ، نه مرد موافق طلاق است،نه زن!، ماجرای یک طلاق توافقی

پوریا و مهتاب هر دو به بیماری تالاسمی مبتلا بودند، نوعی بیماری خونی که از والدین بــــــه ارث می رسد. 5 سال پیش در یکی از مراکز مردم­ نهاد با هم آشنا شده است و به تشویق خانواده ها زندگی مشترکشان را شروع کرده بودند. خودشان هم بدشان نمی­ آمد ازدواج کنند. پدر پوریا هر وقت فرصتی دست می داد از خوبی های ازدواج می گفت و ورد زبانش ضرب المثل؛ «کبوتر با کبوتر باز با باز…» بود. پوریا هم به پدرش احترام می گذاشت و به حرف­ هایش باور داشت.

قبل از اینکه عنوان ازدواج پیش بیاید با خودش گفته بود؛ «حالا که در یک اداره کار می کنم، حالا که از مرز 30 سالگی گذشته ام، حالا که کسی پیدا شده است که شرایطم را درک می کند، آیا ازدواج نکنم؟» حتی با خودش قرار گذاشته بعد از مستقل شدن به عنوان آخرین فرزند، پدر و مادرش را تنها نگذارد. مهتاب هم راضی شده است بود که در منزل پدرشوهر زندگی یکسان را شروع کنند. مراسم خوش حالی مفصلی برگزار شد و عروس و داماد به آشیانه خود قدم گذاشتند. تا سه سال اول به جز همان پرسشها کوچکی که همه زوج ها با آن روبه رو می شوند مسئله خاصی درمیانشان نبود. خانواده مهتاب دامادشان را مثل پسرخودشان دوست داشتند و هر کمکی از دستشان برمی آمد دریغ نمی کردند ولی روزهای خوش بسرعت گذشتند و امواجِ پرسشها زندگی زوج جوان را تحت تأثیر قرار داد.

«پوریا» و «مهتاب» به همراه زنی به شعبه 264 پا گذاشته بودند. به نظر می‌رسید زندگی مشترکشان فارغ از هرگونه شور و شوقی به سردی گراییده و صورت رنگ پریده‌شان نیز انگ

در همان روزها پدر پوریا از کارافتاده شد و بتدریج آلزایمر گرفت. با این وضع همه کارها به گردن پوریا افتاده بود و مرد خانواده با صبر و آرامش به مادر پیر و پدر بیمارش پیگیری می کرد، ولی گرفتاری های کار از یک طرف، پرسشها پدر و مادر پیر از یک طرف دیگر باعث شده است بود کمتر به همسرش توجه کند. بتدریج پرسشها جدی تر شد و این اختلاف ها هنگامی که به اوج رسید که پدر پوریا دیگر نمی توانست حتی جهت دستشویی رفتن خودش را کنترل کند. یک روز همسران با هم مجادله کردند و پوریا پیشنهاد داد فعلاً از هم دور باشند. مهتاب هم چمدانش را برداشت و به منزل مادرش برگشت بدون آنکه امیدی جهت بهتر شدن زندگی ارزش داشته باشد…

در لحظاتی که سکوت بر شعبه 264 دادگاه خانواده حکمفرما بود، قاضی سرش را از پرونده برداشت و به زوج جوان که روی صندلی نشسته بودند، گفت:«چه اتفاقی افتاده که تصمیم به جدایی گرفته اید؟»

مهتاب گفت:«من دلم نمی خواهد طلاق بگیرم ولی پوریا تصمیمش را گرفته…»

همسرم وسواس دارد و حاضرنیست به من دست بزند ، نه مرد موافق طلاق است،نه زن!، ماجرای یک طلاق توافقی

قاضی رو به پوریا گفت:«اینطوری که نمی شود. بالاخره در طلاق توافقی باید هر دو طرف رضایت داشته باشند.»

مرد جوان جواب داد:«من هم دلم نمی خواهد طلاق بگیریم ولی فکر می کنم چاره دیگری نمانده باشد. جدا از همسرم، من به پدر و مادر پیرم هم متعهد هستم و وظیفه دارم از آنها مواظبت کنم. خواهر و برادرم فرزند دارند و هزار گرفتاری و کاری از دستشان برنمی آید. تا پارسال مسئله چندانی جهت نگهداری والدینم نداشتیم، ولی حالا دست مادرم درد می کند و پدرم کنترلی بر واکنش‌ها خودش ندارد. من نباشم آنها به مشکل می افتند. از این طرف همسرم مدتی است به بیماری وسواس دچار شده است و حتی به من دست نمی زند، چه رسد به اینکه بخواهد در کنار دو آدم سالمند زندگی کند. من هم خواهش کردم مدتی پیش خانواده اش برود. متأسفانه وضع بدتر شد و حالا به این نتیجه رسیده ام که جدایی جهت هر دوی ما بهتر است.»

«پوریا» و «مهتاب» به همراه زنی به شعبه 264 پا گذاشته بودند. به نظر می‌رسید زندگی مشترکشان فارغ از هرگونه شور و شوقی به سردی گراییده و صورت رنگ پریده‌شان نیز انگ

قاضی سری تکان داد و گفت:«البته حق طلاق با مرد است ولی باید حقوق از دست رفته همسرتان را هم بپردازید.»

مهتاب به جای پوریا گفت:«مهریه من 100 سکه طلاست. ولی او هیچ چیزی ندارد. نه منزل ای از خودش دارد و نه بعد اندازی. یک فیش حقوقی دارد و یک ماشین معمولی… من هیچ چیز نمی خواهم.»

همسرم وسواس دارد و حاضرنیست به من دست بزند ، نه مرد موافق طلاق است،نه زن!، ماجرای یک طلاق توافقی

در این میان مادر مهتاب گفت:«من پوریا را مثل پسر خودم دوست دارم. حتی پیشنهاد دادم تا هنگامی که پدر و مادرش زنده هستند، دخترم پیش ما بماند. این طوری هم دل دخترم نمی شکند و هم پوریا می تواند از پدر و مادرش نگهداری کند. در هفته هم هر چند روز که می خواهد پیش همسرش بیاید.»

پوریا دست مادر زنش را گرفت، بوسید و گفت:«شما هم مثل مادر خودم هستید. چه کار می توانم بکنم؟ من هم مهتاب را دوست دارم و دلم نمی خواهد در گرفتاری های من شریک باشد…»

قاضی گل ­آور لبخندی زد و توصیه کرد بهتر است قدر همدیگر را بدانند و به فکر راه های دیگری جهت حل مشکلاتشان باشند. سپس پیشنهاد کرد تا دو هفته دیگر پرونده را کنار بگذارد و آنها در این مدت با مراجعه به مشاور اختلاف هایشان را برطرف کنند. چند دقیقه بعد هر سه نفر راه برگشت به منزل را در پیش گرفتند. قبل از آن مادر مهتاب در آستانه در ایستاد و رو به قاضی گفت:«کاش همه فرزند ها قدر پدر و مادرشان را بدانند. ولی جهت ما زندگی این دو نفر مهمتر است…»

واژه های کلیدی: زندگی | ازدواج | خانواده | اخبار حوادث

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : topsblog