جمعيت خبرنگار گریزمان سیمئونه اتلتیکو مادرید

جمعيت: خبرنگار گریزمان سیمئونه اتلتیکو مادرید لالیگا اسپانیول

گت بلاگز اخبار فرهنگی و هنری آزادی‌خواهی با اسلحه , آخر شهرزاد

آخرین ساخته حسن فتحی پر از پرسش و ابهام است حتی علی رغم میل کارگردان استبداد محبوب و آزادی‌خواه ‌‌دست به اسلحه شد.

آزادی‌خواهی با اسلحه , آخر شهرزاد

آخر شهرزاد؛آزادی خواهی با اسلحه

عبارات مهم : تاریخ

آخرین ساخته حسن فتحی پر از پرسش و ابهام است حتی علی رغم میل کارگردان استبداد محبوب و آزادی خواه دست به اسلحه شد.

انقلاب کبیر فرانسه با شعار آزادیخواهی روشنفکران فرانسوی که به تازگی پای خدا را از معادلات روزانه خود بریده بودند و داعیه خدایی داشتند، روی داد ولی دیری نپایید و آینده آزادی مطلق چیزی نبود جز آنچه «هگل» از آن با عنوان «حکومت وحشت یا ترور» یاد می کند. آزادی مطلق در خودش موقعیت ترور و فوت خونبار را داراست. ناپلئون، فرجام محتوم انقلابی بود که قرار بود بهشت را به زمین بیاورد. آزادی مطلق حتی اگر در بعد فریب قانون هم استتار کند هم باز ناگزیر از فروپاشی، آنارشیسم و وحشت خواهد بود. آزادی جهت تحقق و دوام، ناگزیر است که حد بپذیرد و چیست که ارزش و قدرت حد زدن بر آزادی را دارا باشد جز عدالت؟! همان گونه که گفته اند «عدالت باید مقدم بر آزادی باشد.»

از کازابلانکا تا پدرخوانده
مدار صفردرجه اقتباس موفقی از کازابلانکا بود. هر دو شاهکارهایی با یک ایده مرکزی واحد بودند که نشان دادند علاقه در کشاکش ابتلائات علاقه خواهد بود و انسان مجبور به گزینش است.

حسن فتحی استاد باعشق سرایی در بستر تاریخ هست. کسی که اگر هیچ اثری جز «مدار صفردرجه» و «شب دهم» نمی ساخت و نسازد هم به قدر کافی در تاریخ ماندگار خواهد بود. فتحی اصولا دو کاراکتر مهم دارد که مثل دیگر قصه ها قرار نیست یکی عاشق و کوه کن باشد و دیگری صرفا معشوقه منفعل بدون عاملیت.

در داستان های فتحی علاقه حقیقتا دوطرفه هست. از همین رواست که هم هنگام معشوق، عاشق است و عاشق، معشوق. بر سر همین گزینش باعشق هم قصه روایت می شود. آثار فتحی، تاریخ را از منظر گزینش باعشق روایت می کند که «بی علاقه عمر آدم بی اعتقاد میره… .» همچنان که در کازابلانکا چنین شد. دوراهی علاقه به دیگری و علاقه به وطن… .

نادر ابراهیمی در یک باعشق آرام نوشته است: «عشق به دیگری اتفاق است و علاقه به وطن ضرورت و علاقه به خدا ترکیبی است از اتفاق و ضرورت… .» ترجمان تصویری و دراماتیک این حرف، آثار حسن فتحی است.

عشق به دیگری و علاقه به وطن یعنی پذیرش سطحی از جبر زندگی و تلاش حداکثری جهت عوض کردن سرنوشتی که گرچه گذشته اش بدون اختیار انسان رقم خورده ولی آینده اش وابسته به اراده اوست. «مدار صفردرجه» شاید موفق ترین اقتباس از کازابلانکا باشد آن هم در ابعاد سریال! و «شهرزاد» هم اقتباس خوبی از پدرخوانده با چاشنی علاقه فراوان و با زمینه پررنگ تاریخ بود. «شهرزاد» «پدرخوانده» نبود چون مساله حسن فتحی مساله پدرخوانده نبود ولی «مدار صفردرجه»، کازابلانکا بود چون مساله اش همان گزینش میان علاقه و وظیفه بود. ترجمان تصمیم عاقلانه و عمل عاشقانه.

مثلث برمودا
«شهرزاد» یک تفاوت جالب با آثار قبلی کارگردان داشت و آن وجود یک مثلث عشقی مرگبار در محور داستان بود. مثلثی که گرچه در آخر فروپاشید و نشان داد آدمی تاب تثبیت تناقض ندارد؛ ولی هم به توانایی های داراماتیک قصه افزود و هم از اشکال مرسوم و متعارف باعشق فاصله گرفت و استقبالی فراتر از تصور جهت سریال به ارمغان آورد. مثلثی که در واقعیت شکل گرفت و جهت مخاطب باورپذیر بود گرچه در فصل سوم یکی از اضلاع، از نظر مخاطب قطع بود(فرهاد). در همان قسمت های ابتدایی فصل اول، مخاطب شاهد صحنه ها و دیالوگ های باعشق گیرایی بود که میخ «شهرزاد» را محکم کوبید. «شهرزاد» با حسن مطلع توانست موفقیت خود را در همان شروع راه تثبیت کند ولی رفته رفته منطق داستان و در نتیجه کاراکترها دچار دگردیسی شدند.

شهرزاد، قصه گو
از نام سریال، روشن است که قهرمان قصه «شهرزاد» هست. البته قرار بوده او باشد. در حقیقت موضع کارگردان موضع «شهرزاد» بود. زنی مستقل و نیرومند که با همه صلابتش در برابر تقدیر زانو نمی زند و همین اقتدارش، بزرگ آقا – بخوانید ابتلائات زمانه – را به او حساس می کند. زنی که نیک می داند سرنوشت، رام کسی نخواهد شد اما… .

«شهرزاد» قرار بوده تاریخ ساز باشد ولی از مسیر مدارا. شهرزاد بنا داشت قهرمان باشد ولی تناقض‎ های ذاتی موقعیت و کاراکتر، این اجازه را به او نمی داد. کارگردان دانسته یا نادانسته دچار شیزوفرنی زبانی شده است بود. از صلح می گفت ولی سر جنگ داشت. «شهرزاد» بنا بود از معیارهای زمانه خود پیروی نکند ولی سرخورده تر از دیگران شد. بماند که در عمل نشان داد عقلانیت در مصالحه هست، مصالحه با بزرگ آقا، مصالحه با قباد، مصالحه با شیرین، مصالحه با ظلم و تنها به مجمع بانوان رفتن و خطابه ارائه دادن! اگر بنا بر مصالحه است یعنی پیروی. تنها تلاش «شهرزاد»، قصه هایی بود که جهت قباد گفت. کارگردان عمدا یا سهوا راه عوض کردن دنیای ظالمانه و فاسد را گفت و آن هم به شیوه مونولوگ معرفی کرد و خودش هم نقص ذاتی این شیوه را نشان داد. شهرزاد تن به خشونت اسلحه نداد ولی خشونت ظلم را پذیرفت و در واقع گزینش کرد مظلوم باشد، هرچند در ظاهر ژست های مقتدرانه داشت. شهرزاد روایتی از تاریخ مدارا و ظلم پذیری بود. روایتی از انفعال و ناچاری. بی سرانجامی، عالی ترین نتیجه جهت مسیر تردید بود.

قباد، ضدقهرمان سوپراستار
قباد، جانشین بزرگ آقا که قرار بود ضدقهرمان سریال باشد با بازی شهاب حسینی، نه تنها منفور مخاطب نشد که از قضا محبوب ترین کاراکتر داستان شد. شهاب حسینی پیش تر در سوپراستار تهمینه میلانی، بخت خود را جهت نقش منفی آزموده بود و بازخوردهای حیرت انگیزی از هوادارانش دریافت کرده بود و این بار هم به رغم همه اوصاف منفی کاراکتر قباد ولی نان قلبش را خورد. گذشته از آنکه شخصیت شهاب حسینی جهت مخاطب جالب و دوست داشتنی است و مردم او را به عنوان یک سوپراستار حقیقی پذیرفته اند ولی دلایل دیگری از دل داستان، به عدم باورپذیری ضدقهرمان بودن قباد کمک کرد. ازجمله بستر فاسدی که قباد را قباد کرد وگرنه قباد همان مرد کوچک دل نازک و صادقی بود که رام «شهرزاد» شد! قباد گرچه در قسمت آخر به شکل بدی از قصه از بین بردن شد ولی جهت مخاطب کاملا روشن بود که این حذف، بنا به جبر منطقی است که باید شر نابود شود. مخاطب شهرزاد ولی از قباد تصویر شرآلود نداشت. کارگردان هم به خوبی از علاقه مخاطب به او آگاه بود لذا سکانس فوت قباد را ناشیانه به آخر فرستاد و موجب شد قسمت نهایی با سابقه حسن فتحی تناسب نداشته باشد. سهل انگاری در جزئیات، پردازش ضعیف، عدم ارتباط با منطق و روند پیشین قصه، تعجیل در آخر بندی و غیبت آخر با شکوه؛ دلایلی بود که مخاطب را بعد از سه سال به توقعاتش نرساند و در این ناکامی ماجرای قباد موثر بود. به خاطر بیاورید آخر باشکوه «مدار صفردرجه» را. آنجا که مرز در عقل و جنون باریک بود و علاقه و ایمان چه به هم نزدیک… .

بزرگ ترین تفاوت «شهرزاد» با «مدار صفردرجه» و «شب دهم» همین بود. آنجا حسن فتحی بر یک مرز باریک حرکت می کرد و به همین علت می شد که همپای قهرمانان او، عاشق بمانیم. «تو را به جای تمام کسانی که نشناختم دوست می دارم…» حرف نگفته قباد در تمام سه فصل سریال «شهرزاد» بود،به قدری شهاب حسینی از بعد ادا نکردن آن برآمد که مخاطب، این دیالوگ ناگفته او را به جای همه خرابکاری هایش گزینش کرد.

فرهاد، روشنفکر انقلابی
سریال بهتر از این نمی توانست چالش های عمیق و فلسفی روشنفکری با مفهوم آزادی را نشان دهد. فرهاد، نماینده تاریخ بود. یک روشنفکر مصدقی. نماد سرخوردگی بعد از کودتای 28 مرداد سال 1332. شاعر و روزنامه نگاری که جهت آزادی، قلم می زند و بارها تا پای فوت رفته و برگشته هست. کسی که مانند دیگران زیر شکنجه کم نیاورد و عقایدش را نفروخت و نشان داد زخمی که تو را از پای درنیاورد، نیرومند ترت می کند. فرهاد حتی دچار استحاله هم نشد بلکه تناقض ذات ایده اش را پذیرفت. « فرهاد » منورالفکر به معنای غرب زده و بی هویت نبود یا دست کم چنین تصویری از او ساخته نشد ولی در اشتباه بود. فرهاد همین زندگی دزدانه و نیم بند را هم به واسطه لابی قدرت داشت. هربار به کام فوت رفت به واسطه بزرگ آقا و قباد و… امکان زنده ماندن پیدا کرد. حتی هنگامی که شهرزاد شرط قباد را پذیرفت تا فرهاد زنده بماند، این دو معنی مستتر دارد: «یک اینکه فرهاد باز هم با یک واسطه به وسیله قدرت زنده ماند و دوم اینکه حتی قدرت نرم(شهرزاد) هم در یک نقطه نیازمند و متکی به قدرت سخت یا آشکار(دیوان سالار) هست. آزادی اگر آزادی است به واسطه خشونت هایی است و آزادیخواه بدون وساطت قدرت از بین بردن خواهد شد.

فرهاد در فصل سوم به طور کامل دست به اسلحه است و نشان می دهد در برابر ظلم و فساد، مدارا نه تنها بی فایده است که در حکم چرخ آسیاب ظالم شدن هست. نقطه افتراق شهرزاد و فرهاد همین عقیده هست. فرهاد به این نتیجه رسید که تا دوران بزن و در رویی به سر نیاید، وضع همان است که بود. فرهاد معیارهای زمانه خود را نپذیرفت و هزینه هایش را پرداخت کرد. فرهاد روشنفکری بود که به این نتیجه رسید جهت عوض کردن مسیر تاریخ ظلم، باید انقلاب کرد.

آزادی‌خواهی با اسلحه , آخر شهرزاد

روزنامه فرهیختگان

واژه های کلیدی: تاریخ | سریال | مخاطب | اخبار فرهنگی و هنری

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : topsblog